تینا

گلچینی از سروده های مجتبی سپهری

مرا تا جان ببر باشد ، عشق تو بسر باشد
نویسنده : مجتبی سپهری - ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢۳

مشاهده یادداشت خصوصی


comment نظرات ()
اسیر شب تار
نویسنده : مجتبی سپهری - ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٧

مشاهده یادداشت خصوصی


comment نظرات ()
رهوار کوی دلبر
نویسنده : مجتبی سپهری - ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٧

 

ما تشنگان عشقم، رهوار کوی  دلبر

                            داریم پیاله در دست،بر گرد خوان سرور

شاید ز یک بوسه،شاید زیک لبخند

                           بر ما کرم نماید، لبهایمان کند تر

خمار خمر یاریم،نالان و بی قراریم

                         نصیب ما بگردان،یک جرعه آب کوثر

ای صاحب کرامت،عشق تو گشته عادت

                        گر لغزشی زما هست،بگذر زما بگذر

ای مهر تابنده رو،پایان هر آرزو

                        جز تو امید نداریم،بنگر به ما بنگر

خزان عمر رسیده،شادی زما رمیده

                      ای یاور عاشقان،جوانی رفته از سر

پیر رخ تو گشتیم،از رود عمر گذشتیم

                     تا درگهت رسیدیم،جان رفته بود ز پیکر

جان نزد یار هست ما،بی سر و بی دست وپا

                   گشتیم خاک ره دوست،راحت شدیم ز این دهر       

تصاویر زیباسازی وبلاگ  ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.com


comment نظرات ()
فاصله ها
نویسنده : مجتبی سپهری - ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٦

 

 

 افسوس! بین ما فاصله ها بسیار شد

سهم من از روی تو،خاطره ای تبدار شد

نقش رویت که مسافر خیال بود همه  شب

امشب اما بر سرم ،چون بیستون آوار شد

غصه ی عشق من وتو ګر چه نا نوشته ماند

 لیک ورد هر زبان ،در کوچه
و بازار شد

در کنارت موج بودم ، ساحل آرامشم

بغض دوری  ګردنم افتاد ، طناب دار شد

بعد از این چوُن بخوابد مردم چشمان من

آن دو چشمی که فقط به عشق تو بیدار شد

باغ عشقت که شکوفا بود در کن
ج دلم


سیلی هجران زدش تک بوته ای از خار شد


در پس پرده نهان بود عشق رویت سالها

رعد و برقی 
آمد و افشا ګر اسرار شد

بعد از این درخلوت غم مینشینم تا مګر


بوسه زان لعل لبت
،شفای این بیمار شد

این زبان الکنم با کس نمی ګوید سخن

یاد آن شمس رخت ، بها نه ی ګفتار شد

 


comment نظرات ()
روی تو
نویسنده : مجتبی سپهری - ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٢


روی تو یاد آور سرو روان بود که من


به هنګام ګذر ازباغ رویا دیدم


دست بردم که بچینم زان ګلستان ګلی


حیفم آمد و خاری٬ به یادګاری چیدم


comment نظرات ()
گمگشته
نویسنده : مجتبی سپهری - ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٠

من بدنبال خود سر گشته ام

و گریزان ز من وابسته

پی خود میگردم

 دل من ماًًمن توست

جای تو دائم درون دل ماست

چند صباحیست که از  خود گریزان شده ام

نه که بګریزم ز تو

قصه ی این غصه  طولانیست

که نگنجد در کلام

قصه ای است پیچیده در دشت خیال

وبه پهنای جهان و بلندای زمان

در پس پرده ی ابهام الست

که خدا بر تن بی جانم دمید

 ومرا منع کرد از خوردن سیب

 بازی شطرنج عشق  کرد آغاز

 ومن عاشق ساده ی گیج

شدم بازنده و مات و مبهوت

 و در آن حال مرا  از خود راند!

وچنین شد که افتادم به دامان زمین

شدم زندانی تن،وبه مشروط

 به دیداری سپید داد نوید

من  که خود گمگشته در دشت شبم

ومرا نور کرم شبتاب، کرده ام دور ز انوار خدا!

پس چگونه بگیرم دستی

 مگر این پرده بر افتد ز میان

ومن من بگردد ناپدید، در پس بُعد زمان

بعد از آن شاید ترا خواهم دید

ای همیشه عاشق،ای همیشه جاوید!


comment نظرات ()
؟؟
نویسنده : مجتبی سپهری - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٧

مشاهده یادداشت خصوصی


comment نظرات ()
عشق جاوید
نویسنده : مجتبی سپهری - ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٦

مشاهده یادداشت خصوصی


comment نظرات ()
کاش
نویسنده : مجتبی سپهری - ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٦

 

کاش این فاصله ها کم میشدند


شادیها جانشین غم میشدند

کاش درون سینه های تنګ ما

پر ز عشقهای دمادم میشدند

 

 


comment نظرات ()
نیما
نویسنده : مجتبی سپهری - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٤

نیما،گل باغ زندگانی!
آیینه ی عشق جاودانی!
با مردمک ناز نگاهت
بر خانه ام پرتو فشانی
از ما به تو بادا سلامی
در تو زبهشت دیدم نشانی
بوی تو مرا بیاد آرد
عطر گل سرخ و ارغوانی
با هر نفست به من دهی جان
تو آرامش روح و روانی
شهدوشکری چو انگبینی
زیباترین شعر جهانی
خوش آمدی، چون آمدی تو
غمها بگسستند،ناگهانی
یارب نگهش دار سلامت
ای مظهر عشق و مهر بانی
ما تک درختی در کویریم
تو ابر خوش بهارانی
مهر تو و او ز عشق تو بود
بی مهرت چو گردد زندگانی!؟
گر شکرت کنم هردم هزار بار
کم گفته ام تو خود بدانی
ما ذره و افتاده به خاکیم
تو صاحب هست و لا مکانی
بر ما ببخش هر آنچه دادی
ای باقی تو و ما همه فانی !
 


comment نظرات ()
برخیز
نویسنده : مجتبی سپهری - ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٠

 

برخیز و بیا که دل ما خونین شد
از دوری تو،چهره ی ما پر چین شد
چنگی به تار دل زنیم همره نی
 شاید که کام تلخ ما شیرین شد


تو که خود میدانی تاج سر ما باشی
زچه از دور تماشاگر ما باشی!؟
غم هجرانت هزار پاره کرده دل ما
ساز خاموشم و تو،خنیاگر ما باشی

http://i7.tinypic.com/54isndv.jpg

 


comment نظرات ()
نوروزتان پیروز
نویسنده : مجتبی سپهری - ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٧

 

  

بهار و رو یش گل از زمین است

گه گستردن هفت خوان سین است

بهار در جمع یاران هم آوا

چه زیبا وچقدر، دلنشین است

ز یکسو بلبلان نغمه پرداز

ز یکسو غنچه بر شاخه نگین است

نگه  بر کوه و صحرا و در و دشت

 که عطر آگین ز لطف یاسمین است

 برفت سردی وسرمای زمستان

فرودین آمدو با مهر اجین است

بیا تا دل خود را بتکانیم

که معنای بهار دوری ز کین است

به گرد سفره ی هفت سین بخوانیم

سلام علی نوح فی العالمین است

خدا یا! در دل تقویم بنویس

که امسال سال صلح اندر زمین است

بهاری نو زسر آغاز کردیم

اگر چه دل ز هجر یار ،غمین است

خجسته بر شما باد جشن نوروز

به امید خدا که اینچنین است

نوروزتان پیروز

 

http://pishgo.files.wordpress.com/2007/03/norouz_sofreh.gif

http://mojtaba-sepehri.persianblog.ir


comment نظرات ()
تینا
نویسنده : مجتبی سپهری - ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢۱

 

تینا !تو حدیث یک ګل خندانی

شیرین دهنی غنچه لبی چون جانی

مهتاب رخی ودل فروزی

زیباتر از خور و مه تابانی

باآمدنت منزل ما  پر نور شد

خوش باد قدمت ګوهردُر افشانی

چون مشُکی وعطر آګینی عزیز

آهوصفتی لاله رخ بُستانی

در دل چه امیدها هست میدانم

امید تویی تو خود خود آنی

شراب عشق روی تو مستم کرد

تو ساغر روحی ودل  ستانی

نمی دانم ز وصف تو چه ګویم من

فقط دانم تو شیرینتر ز جانی

 


comment نظرات ()
تا بهار راهی نیست
نویسنده : مجتبی سپهری - ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٩

 

نکند ای گل سرخ  فدا شوی!

تو حصار گرگ غم رها شوی!

نکند شبنم آن چشم سیاه

تر کند گونه ی سرخابی تو

نکند در یک غروب بی فروغ

باد پاییزی بخندد ، به بی تابی تو

نکند قامت سروت نازنین

خم شود از ستم بهمنیان

نکند آذر  مردمکت

شود خاموش ز بیداد خزان

تا بهار راهی نیست،تحّمل بایدت

میرسد نوروز زِ ره

لشکرانش بی کران

وزش باد صبا، بلبلان نغمه خوان

سوسن و سرو و چمن

لالهای جان فشان

همگی در راهند

 با هجومی بی امان

میشکنن حصار سرمای زمان

تا بهار راهی نیست،تحّمل بایدت

http://i15.tinypic.com/4bse80n.jpg


comment نظرات ()